دایی برام همستر خرید
بالاخره مادرم اجازه داد
که او را در خانه بگذاریم.من و عاطفه اسم اون دو تا رو گذاشتیم پت و مت.
بعد چند مدت بچه دار شدند .
ولی ما دیر فهمیدم ظهر که من از مدرسه آمدم پت(پدرش) می خواست آخرین بچه را هم بخوره
من فهمیدم سریع پت رو برداشتم فقط یک بچه مانده بود.
اول خیلی زشت بود
ولی حالا بزرگ تر شده و داره قشنگ میشه.
مت خیلی بچه ش رو دوست داره.
دایی امین جونم ببخش تقصیر من نبود که نیومدم به تولدت تقصیر خاله نسرین بود دیر گفت خیلی دوستت دارم دایی امین جونم 

![]()
تولد دایی امینم مبارک![]()
مادر خیلی مهربان است
او وقتی که ۱۸ ساله ش بود ازدواج کرد
و ما را به دنیا آورد
مادر خیلی خوشحال شد
اما طفلک مادرم از وقتی که منو به دنیا آورد و بزرگ شدم همیشه با خواهرم جنگ و دعوا داشتیم
وبا هم نمی ساختیم برای همین مادرم ممکنه دق کند
وناراحت شود.
امیدوارم در بهشت باشی و در بهشت به تو خوش بگذرد .
من خیلی پدر بزرگمو دوست داشتم و هنوزم دارم.
خدایا ، پدر بزرگ مرا شفا بده چون اون روز حالش بد شد و اورا بردند بیمارستان .همه گریه کردند. من و کیمیا هم گریه کردیم. پس او را شفا بده
خدایا پدر بزرگ را کمک کن . خدایا پدر بزرگ را خوب کن.
کیمیا دختر دایی من است عید آمده بیرجند .این عکس های من و کیمیا است.
سلام دیشب لباس عید خریدم خیلی قشنگ بود بعدش خونه ی بابا بزرگم رفتیم خیلی حالش بد بود خیلی دلم برایش سوخت ناخن پایش افتاد .پایش خیلی سیاه شده وهمش درد داشت .
مامانم میگه بابا بزرگ قند خون دارد. من دیگه نمی خوام شیرینی بخورم یعنی دیگه کم می خورم.
سلام من دیروز با خواهرم استخر رفتم خیلی خوش گذشت . ولی کاش بابا بزرگم حالش خوب بود من دیگه اصلا ناراحت نبودم . خدایا من این همه دعا می کنم چرا بابا بزرگمو خوب نمی کنی؟![]()
به بابا بزرگم هم گفتم چرا من این همه دعا می کنم خدا تو را خوب نمی کند بابا بزرگم گفت نمی دانم بابا جان.
سلام دوستان
سلام دوستان سلام دوستان عزیز من امروز می خواهم برای شما خاطره ای تعریف کنم:
یک روزکه از مدرسه ام به خانه آمدم به مادرم گفتم که دندانم
افتاده است. که ناگهان خواهرم شروع به خندیدن کرد. من برای شکایت به پیش پدرم رفتم
وقتی که پدرم من را با دندان افتاده دید به جای اینکه خواهرم را دعوا کند شروع به خندیدن کرد







