تبليغاتX
خانه محبت

خانه محبت

همستر
سلام

 دایی برام همستر خرید بالاخره مادرم اجازه داد که او را در خانه بگذاریم.من و عاطفه اسم اون دو تا رو گذاشتیم پت و مت.بعد چند مدت بچه دار شدند . ولی ما دیر فهمیدم ظهر که من از مدرسه آمدم پت(پدرش) می خواست آخرین بچه را هم بخوره  من فهمیدم سریع پت رو برداشتم فقط یک بچه مانده بود.  اول خیلی زشت بود ولی حالا بزرگ تر شده و داره قشنگ میشه.مت خیلی بچه ش رو دوست داره.

 

+نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت13:24توسط عارفه |
درد دل با خدا
امروز می خواهم با تو درد دل کنم . می خوام که از نعمت هایی که به من دادی تشکر بکنم و بگم چه آرزویی دارم. آرزو دارم مادر عزیزم همیشه سالم باشد. خدایا خیلی ممنون که مادر به من دادی چون مادر به من غذا می دهد و اگر مادر نبود من به دنیا نمی آمدم. خدایا آرزو دارم که خواهرم به چیزی که می خواهد برسد چون او شب ها برای من داستان میخواند و پیش من می خوابد.خدایا ممنون هستم که به من پدر دادی. آرزو دارم که پدرم همیشه پیش ما باشد. چون پدر برامون نان و آب می آورد. خدایا خیلی ممنون هستم که به ما چشم دادی تا ببینیم .به ما گوش دادی تا بشنویم و به ما دهن دادی تا غذا بخوریم و با تو درد دل کنیم.و بینی دادی تا نفس بکشیم و بو کنیم

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت13:19توسط عارفه |
تولدت مبارک دایی جونم

 

دایی امین جونم ببخش تقصیر من نبود که نیومدم به تولدت تقصیر خاله نسرین بود دیر گفت خیلی دوستت دارم دایی امین جونم 2uge4p4.gifgreenstars.gifloveshower.gif

تولد دایی امینم مبارک

glittergraphics.co.uk is the best glitter graphic code resource :: GlitterGraphics ::

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت19:49توسط عارفه |
نقاشی من
این نقاشی را من کشیدم مادرم خیلی خوشش آمدمنم به مادرم تقدیم می کنم آخه چند روز دیگه روز مادره.

+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت16:56توسط عارفه |
مادر
 

مادر خیلی مهربان است او وقتی که ۱۸ ساله ش بود ازدواج کرد و ما را به دنیا آورد مادر خیلی خوشحال شد اما طفلک مادرم از وقتی که منو به دنیا آورد و بزرگ شدم همیشه با خواهرم جنگ و دعوا داشتیم وبا هم نمی ساختیم برای همین مادرم ممکنه دق کند وناراحت شود.

 

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت13:24توسط عارفه |
بابا بزرگ چرا منو تنها گذاشتی؟
 

 
 
 
 
 
سلام بابا بزرگ دلم برایت تنگ شده
امیدوارم در بهشت باشی و در بهشت به تو خوش بگذرد .
من خیلی پدر بزرگمو دوست داشتم و هنوزم دارم.
+نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت13:1توسط عارفه |
من و کیمیا

 

 

 

 

 

 

خدایا ، پدر بزرگ مرا شفا بده چون اون روز حالش بد شد و اورا بردند بیمارستان .همه گریه کردند. من و کیمیا هم گریه کردیم. پس او را شفا بده

 

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

خدایا پدر بزرگ را کمک کن . خدایا پدر بزرگ را خوب کن.

کیمیا دختر دایی من است عید آمده بیرجند .این عکس های من و کیمیا است.

 

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت17:44توسط عارفه |
سلام

  

سلام دیشب لباس عید خریدم خیلی قشنگ بود بعدش خونه ی بابا بزرگم رفتیم خیلی حالش بد بود خیلی دلم برایش سوخت ناخن پایش افتاد .پایش خیلی سیاه شده وهمش درد داشت .

Crying 1          

مامانم میگه بابا بزرگ قند خون دارد. من دیگه نمی خوام شیرینی بخورم یعنی دیگه کم می خورم.

  

Mosque

  

  





+نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت7:39توسط عارفه |
سلام

In The Name Of Allah 

 سلام من دیروز با خواهرم استخر رفتم خیلی خوش گذشت . ولی کاش بابا بزرگم حالش خوب بود من دیگه اصلا ناراحت نبودم . خدایا من این همه دعا می کنم چرا بابا بزرگمو خوب نمی کنی؟Rabbi

به بابا بزرگم هم گفتم چرا من این همه دعا می کنم خدا تو را خوب نمی کند بابا بزرگم گفت نمی دانم بابا جان.

ولی من بازم دعا می کنم    Girl Angel   





+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت12:59توسط عارفه |
خاطره

     سلام دوستان

     سلام دوستان سلام دوستان عزیز  من امروز می خواهم  برای شما خاطره ای تعریف کنم:

     یک روزکه از مدرسه ام به خانه آمدم به مادرم گفتم که دندانم

    افتاده است. که ناگهان خواهرم شروع به خندیدن کرد. من برای شکایت به پیش پدرم رفتم

    وقتی که پدرم من را با دندان افتاده دید به جای اینکه خواهرم را دعوا کند شروع به خندیدن کرد

+نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت12:29توسط عارفه |